تبليغاتX
حس تنهایی

حس تنهایی

به نام خدایی که همدم و رفیق تنهاییمه

 

 

مث اون موج صبوري كه وفاداره به دريا

 


تو مهي مثل حقيقت

 

 مهربوني مث رويا

 


چه قدر تازه و پاكي مث ياساي تو باغچه

 


مث اون ديوان حافظ كه نشسته لب طاقچه

 


تو مث اون گل سرخي كه گذاشتم لاي دفتر

 


مث اون حرفي كه ناگفته مي مونه دم آخر

 


تو مث بارون عشقي روي تنهايي شاعر

 


تو همون آبي كه رسمه بريزن پشت مسافر

 


مث برق دو تا چشمي توي يك قاب شكسته

 


مث پرواز واسه قلبي كه يكي بالاشو بسته

 


مث اون مهمون خوبي كه ميآد آخر هفته

 


مث اون حرفي كه از ياد دل و پنجره رفته

 


مث پاييزي .... وليكن پري از گل هاي پونه

 


مث اون قولي كه دادي گفتي يادش نمي مونه

 


تو مث چشمه آبي واسه تشنه تو بيابون

 


تو مث يه آشنا تو غربت واسه يه عاشق مجنون

 


تو مث يه سرپناهي واسه عابر غريبه

 


مث چشماي قشنگي كه تو حسرت يه سيبه

 


چشمه ي چشماي نازت مث اشك من زلاله

 


مث زندگي رو ابرا بودنت با من محاله

 


يك روزي بيا تو خوابم بشو شكل يك ستاره

 


توي خواب دختري كه هيچ كس و جز تو نداره

 


تو يه عمر مي درخشي تو يه قاب عكس خالي

 


اما من چشمام رو دوختم به گلاي سرخ قالي

 


تو مث بادبادك من كه يه روز رفت پيش ابرا

 


بي خبر رفتي و خواستي بمونم تنهاي تنها

 


تو مث دفتر مشقم پر خطاي عجيبي

 


مث شاگرداي اول كمي مغرور و نجيبي

 

 


دل تو يه آسمونه دل تنگ من زميني

 


مي دونم عوض نمي شي تو خودت گفتي هميني

 


تو مث اون كسي هستي كه ميره واسه هميشه

 

 


التماسش مي كني كه بمون اون ميگشه نميشه

 

 


مث يه تولدي تو... مث تقدير...  مث قسمت

 


مث الماسي كه هيچ كس واسه اون نذاشته قيمت


مث نذر بچه هايي... مث التماس گلدون

 


مث ابتداي راهي... مث آينه... مث شمعدون

 


مث قصه هاي زيبا پري از خواباي رنگي

 


حيفه كه پيشم نمونن چشاي به اين قشنگي

 


پر نازي.... مث ليلي... پر شعري... مث نيما

 

 


ديدن تو رنگ مهره رفتن تو رنگ يلدا

 


بيا مثل اون كسي شو كه يه شب قصد سفر كرد

 


ديد يارش داره ميميره... موندش و صرف نظر كرد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 18:18  توسط زینب  | 

سلام!شرمنده اگه جواب کامنتاتونو ندادم.دلیل این چند وقت نبودنم به خاطر دسترسی نداشتن به نته!!!!!!!شما به بزرگواری خودتون ببخشید.سر فرصت جواب همه رو میدم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 18:13  توسط زینب  | 

 

وقتی که میگویی دوستت دارم اول روی این جمله خوب فکر کن شاید نوری را روشن کنی که خاموش کردن آن به خاموش شدن او ختم شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 17:8  توسط زینب  | 

مسافر

نه چتری با خود داشتی
نه چمدانی ، عاشقت شدم
از کجا باید می دانستم مسافری ...!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 22:14  توسط زینب  | 

حلول ماه مبارک رمضان ، بهار قرآن ، ماه عبادتهای عاشقانه

نیایشهای عارفانه و بندگی خالصانه را به شما تبریک عرض میکنم . . .

التماس دعا

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 14:57  توسط زینب  | 

                                                   i

                                        love

                                you

            

            

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 23:22  توسط زینب  | 

...ماندن...

 
گفت سلام!

گفتم سلام!

 معصومانه گفت می مانی؟؟؟

گفتم تو چطور؟؟؟

محکم گفت همیشه میمانم!!!

گفتم می مانم.

روزها گذشت...

روزی عزم رفتن کرد.

گفتم تو که گفته بودی می مانی...؟؟

گفت نمی توانم...

قول ماندن به دیگری داده ام

باید بروم....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 11:34  توسط زینب  |